برای دریافت جدیدترین مطالب سایت عضو بشین

 

یک ایمیل خالی با عنوان "عضویت" ارسال کنید به آدرس زیر

 

mansourghiyamat+subscribe@googlegroups.com

 

بلافاصله براتون یه ایمیل جهت تایید میاد که واردش میشید و به اون پاسخ میدید. یعنی دکمه ریپلای رو میزنید و بدون هیچ کار دیگه ای دکمه ارسال رو میزنید. همین

 

انجمن شعر و جملات قصار (۲)
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 08:05
قدرت/000/شهربابک
ذهن انسان مانند باغی است که میتواند هوشمندانه کاشته شود و یا وحشیانه رشد کند . اگر چه خواه کشت شود و خواه نادیده گرفته شود ، در هر صورت ثمره اش را به بار می آورد .
اگر بذر سودمندی در آن کاشته نشده باشد ، انبوهی از علفهای هرز در آن میروید و همجنس خود را تولید خواهد کرد .

جیمز آلن
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 08:50
قدرت/000/شهربابک
روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی:
اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!
دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی!
و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!!

پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟

لقمان جواب داد:
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می خوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد.
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است.
و اگر با مردم دوستی کنی، در قلب آنها جای می گیری و آن وقت بهترین خانه های جهان مال توست.
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 09:35
قدرت/000/شهربابک
فرزند عزیزم:
روزی که تو مرا در دوران پیری ببینی، سعی کن صبور باشی و مرا درک کنی .... The day that you see me old and I am already not, have patience and try to understand me …
اگر من در هنگام خوردن غذا خود را کثیف می کنم، اگر نمیتوانم خودم لباسهایم را بپوشم، صبور باش.
و زمانی را به خاطر بیاور که من ساعتها از عمر خود را صرف آموزش همین موارد به تو کردم. If I get dirty when eating… if I can not dress… have patience. Remember the hours I spent teaching it to you.
اگر در هنگام صحبت با تو، مطلبی را هزار بار تکرار می کنم، حرفم را قطع نکن و به من گوش بده. If, when I speak to you, I repeat the same things thousand and one times… do not interrupt me… listen to me.
هنگامی که تو خردسال بودی، من یک داستان را هزار بار برای تو می خواندم تا تو به خواب بری. When you were small, I had to read to you thousand and one times the same story until you get to sleep…
هنگامی که مایل به حمام رفتن نیستم، مرا خجالت نده و به من غر نزن.
زمانی را به خاطر بیاور که من برای به حمام بردن تو به هزار کلک و ترفند متوسل می شدم. When I do not want to have a shower, neither shame me nor scold me…

Remember when I had to chase you with thousand excuses I invented, in order that you wanted to bath…
هنگامی که ضعف مرا در استفاده از تکنولوژی جدید می بینی، به من فرصت فراگیری آن را بده و با لبخند تمسخرآمیز به من نگاه نکن ...
When you see my ignorance on new technologies… give me the necessary time and not look at me with your mocking smile…
من به تو چیزهای زیادی آموختم... چگونه بخوری، چگونه لباس بپوشی ... و چگونه با زندگی مواجه شوی I taught you how to do so many things… to eat good, to dress well… to confront life…
هنگامی که در زمان صحبت، موضوع بحث را از یاد می برم، به من فرصت کافی بده که به یاد بیاورم در چه مورد بحث میکردیم و اگر نتوانستم به یاد بیاورم، از من عصبانی نشو.
مطمئن باش که آنچه برای من مهم است با تو بودن و با تو سخن گفتن است نه موضوع بحث!
When at some moment I lose the memory or the thread of our conversation… let me have the necessary time to remember… and if I cannot do it, do not become nervous… as the most important thing is not my conversation but surely to be with you and to have you listening to me…
هنگامی که پاهای خسته ام به من اجازه راه رفتن نمی دهند ....
When my tired legs do not allow me walk...
دستانت را به من بده ... همانگونه که در کودکی اولین گامهایت را به کمک من برداشتی give me your hand… the same way I did when you gave your first steps.
و اگر روزی به تو گفتم که نمی خواهم بیش از این زنده باشم و دوست دارم بمیرم ... عصبانی نشو. روزی خواهی فهمید که من چه می گویم.

And when someday I say to you that I do not want to live any more… that I want to die… do not get angry… some day you will understand…
تو نباید از اینکه مرا در کنار خود می بینی احساس غم، خشم و ناراحتی کنی. تو باید در کنار من باشی و مرا درک کنی و مرا یاری دهی، همانگونه که من تو را یاری کردم که زندگی ات را آغاز کنی
You must not feel sad, angry or impotent for seeing me near you. You must be next to me, try to understand me and to help me as I did it when you started living
مرا یاری کن در راه رفتن. مرا با عشق و صبوری یاری ده که راه زندگی ام را به پایان ببرم.
من نیز پاداش تو را با لبخندی و عشقی که همواره به تو داشته ام خواهم داد.
Help me to walk… help me to end my way with love and patience. I will pay you by a smile and by the immense love I have had always for you.
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 09:55
قدرت/000/شهربابک
کسی خاک اره را اره نمیکند .گذشته هم همینطور است.زمانیکه شمادرباره آنچه که گذشته واز بین رفته اندوهگین میشوید درست مثل این است که بخواهید خاک اره را دوباره اره کنید
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 10:38
قدرت/000/شهربابک
این خواست و اراده ی ماست که آینده مان را شکل می دهد. موفقیت و شکست ما نتیجه عمل خودمان است نه کس دیگری. این خودمان هستیم که می توانیم هر مانعی را از پیش پایمان برداریم یا اینکه در این راه پر پیچ و خم گم شویم. انتخاب ما، مسئولیت های ما، موفقیت ها و شکست های ما هر چه که باشند، کلید سرنوشتمان در دست خودمان است.
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 10:43
قدرت/000/شهربابک
یاد گرفتم که
1-بااحمق بحث نکنم وبگذارم در دنیای احمقانه خویش خوشبخت زندگی کند.
2-باوقیح جدل نکنم چون چیزی برای از دست دادن ندارد وروحم را تباه میکند .
3-از حسود دوری کنم چون حتی اگر دنیارا هم به او تقدیم کنم باز هم از من بیزار خواهد بود.
تنهایی را به بودن در جمعی که به آن تعلق ندارم ترجیح دهم .
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 13:41
قدرت/000/شهربابک
« الفبای موفقیت »

الف :اشتیاق برای رسیدن به نهایت آرزو
ب : بخشش برای تجلی روح و صیقل جسم
پ : پویایی ، برای پیوستن به خروش حیات
ت : تدبیر برای دیدن افق فرداها
ث : ثبات برای ایستادن در برابر باز دارنده ها
ج : جسارت برای ادامه زیستن
چ : چاره اندیشی برای یافتن راهی در گرداب اشتباه
ح : حق شناسی برای تزکیه نفس
خ : خویشتن داری در برابر ،تهمت ها و ناسزاها
د : دور اندیشی برای تحول زندگی
ذ : ذکر گویی برای اخلاص عمل
ر : رضایتمندی برای احساس شعف
ز : زیرکی برای مغتنم شمردن دم ها
ژ : ژرف اندیشی برای تحول زندگی
س : سخاوت برای گشایش در کارها
ش : شایستگی برای لبریز شدن در اوج
ص : صداقت داشتن
ض : ضرر را تحمل کن
ط : طهارت و پاک بودن نیت در راهی که قدم برداشته ایم
ظ : ظلم نکردن و مظلوم نبودن
ع : عمل به دانسته ها
غ : غیرت نسبت به اهداف
ف : فکر بزرگ در سر داشتن
ق : قدرشناسی نسبت به همه
ک : کمال گرایی ( کوشش)
گ : گذشت
ل : لزوم ایمان به قدرت لایزال
م : مشکلات را شکلات دیدن
و : وابسته پنداشتن موفقیت خود به دو نفر: خدا و خودمان
ه : هدف دقیق و مناسب داشتن
ی: یافتن راه درست برای رسیدن به هدف
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 13:44
قدرت/000/شهربابک
متین ترین کلمه " عشق " است.
جذاب ترین کلمه "آشنایی" است.
پاکترین کلمه " وجدان" است.
تلخترین کلمه "جدایی" است.
زشترین کلمه "خیانت" است.
سخت ترین کلمه "تنهایی" است.
بدترین کلمه "بی وفایی" است
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 13:46
قدرت/000/شهربابک
برو طواف دلی کن که کعبه خود سنگی است
کعبه را خلیل بنا کرد و دل را خدای خلیل
      
دوشنبه 19 مهر 1389 ساعت 14:01
قدرت/000/شهربابک
جبران خلیل جبران

چگونه دیوانه شدم.
این داستان من است برای هر کسی که دوست دارد بداند چگونه دیوانه شدم: در روزهای بسیار دور و پیش از آنکه بسیاری از خدایان متولد شوند، از خواب عمیقی بر خواستم، و در یافتم که همه نقابهایم دزدیده شده است. آن هفت نقابی که خود بافته بودم و در هفت دوره زندگانی بر روی زمین بر چهره زدم، لذا بی هیچ نقابی در خیابان های شلوغ شروع به دویدن کردم و فریاد زدم: دزدها ! دزدها! دزدهای لعنتی، مردها و زنها به من خندیدند و برخی از آنان نیز به وحشت افتادند و به سوی خانه هایشان گریختند چون به میدان شهر رسیدم، ناگهان جوانی که بر بام یکی از خانه ها ایستاده بود فریاد بر آورد: ای مردم ! این مرد دیوانه است، سرم را بالا بردم تا او را ببینم اما خورشید برای نخستین بار بر چهره بی نقابم بوسه زد و این برای نخستین بار بود که خورشید چهره بی نقاب مرا بوسید، پس جانم در محبت خورشید ملتهب شد و دریافتم که دیگر نیازی به نقابهایم ندارم و گویی در حالت بی هوشی فریاد بر آوردم و گفتم: مبارک باد ! مبارک باد آن دزدانی که نقابهایم را دزدیدند، این چنین بود که دیوانه شدم اما آزادی و نجات را در این دیوانگی با هم یافتم آزادی در تنهایی و نجات از اینکه مردم از ذات من آگاهی یابند زیرا آنان که از ذات و درون ما آگاه شوند. می کوشند تا ما را به بندگی کشند اما نباید برای نجاتم بسیار مفتخر شوم زیرا دزد اگر بخواهد از دزدان دیگر امنیت یابد باید در زندان باشد.
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 07:32
قدرت/000/شهربابک
جملات بزرگان درباره مقام زن
زن وقتیکه دوست بدارد ، غیر از محبوب خود چیزی را نمی بیند و هر چه عاطفه ،
مهربانی و نوازش و فداکاری دارد تنها برای او به کار می برد
(آلفونس دوده)

هر کجا مردی یافت شد که به مقامات عالیه رسیده یقیناً زنی پاکدامن او را همراهی کرده است
(شیلر)
زن،تو آنی که می خواهم دار و ندارم را به پای تو بریزم(شکسپیر)
زن،تو فرشته روی زمینی،تو دلرباترین آفریده آسمانی،تویی یکتا پرتو هستی که زندگانی ما را روشن می کنی(آلفونسو دولا مارتین)
زن یگانه موجودی است که حقیقت عشق پاک را می شناسد(شیلر)
در زن روان پاکی وجود دارد که عقل ناقص هیچ مردی نمی تواند آن را درک کند(آلپون)
زن مخلوقی است که در آن می توان لطیف ترین فضیلت ها را یافت(جونسون)
زن بهترین و آخرین تحفه آسمانی است(میلتون)
زن تاج آفرینش است(هردر)
زن محبوب ترین و عزیزترین پرستش گاه من در زندگی است (پرنتیس)
زن مخزن اسرار خلقت است(کامال گونزکو)
زن مانند اقیانوسی است که در برابر همه سختی ها مقاومت می کند و بزرگترین و امن ترین تکیه گاه مرد است(راسموس نیلسن)
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 07:37
قدرت/000/شهربابک
آنان که به من بدی کردندمراهوشیار کردند.

آنان که از من انتقاد کردند به من راه ورسم زندگی آموختند.

آنان که به من بی اعتنایی کردندبه من صبروتحمل آموختند.

آنان که به من خوبی کردند به من مهر و وفاودوستی آموختند.

پس خدایابه همه اینان که باعث تعالی دنیوی واخروی من شدن خیرونیکی دنیاوآخرت عطابفرما.

دکتر چمران
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 07:47
قدرت/000/شهربابک
*هرگاه خواستی خردمند را از نادان بازشناسی با او از کارهای نا ممکن و محال سخن بگوی. اگر پذیرفت بدان که احمق است وگرنه عاقل


*اگه آدما همونقدر که در صحبت کردن توانا هستن.در سکوت کردن هم توانا بودن زندگی خیلی زیباتر از این میشد.

و در آخر هم دکتر شریعتی میگه:
؛...سرمایه ماورایی انسان به اندازه حرفهایی ست که برای نگفتن دارد ...؛

دکتر علی شریعتی
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 07:53
قدرت/000/شهربابک
انتخاب با توست ، میتوانی بگوئی : صبح به خیر خدا جان
یا بگوئی : خدا به خیر کنه ، صبح شده . .

( وین دایر )
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 08:42
قدرت/000/شهربابک
کوتاه و پند آموز

1- بی سوادان قرن ۲۱ کسانی نیستند که نمی توانند بخوانند و بنویسند بلکه کسانی هستند که نمی توانند آموخته های کهنه را دور بریزند ودوباره بیاموزند. الوین تافلر

2-آنهایی که غم کمتری دارند با خودنمایی بیشتری می گریند . تاسمیت

3-اگرهمواره همچون گذشته بیندیشید همان چیزی رابدست می آورید که تابحال کسب کرده اید

4-نه ازخودت تعریف کن ونه بدگویی ، زیرا اگرتعریف کنی نمی پسندند
واگر بدبگویی تورابیش ازآنچه اظهارمی کنی بدمی پندارند

5- هیچگاه نمی توان بامشت گره کرده ، دستی را به گرمی فشارداد. گاندی


6-موفقیت بدست آوردن چیزی است که دوست داری
اما خوشبختی دوست داشتن چیزی است که به دست آورده ای


7-فاخرترین لباس ، تولید کارخانه ی کرم است ، کرم ابریشم
ما را به غرور چکار . . . ؟


8-همیشه پس از گریه های عمیق، روح ها لبخند میزنند
درست همچون رنگین کمان، که لبخند آسمان پس از باران است


9-بعلاوه خدا باشی منهای هر چیزی زندگی می‌کنی
10-انسانها گاهی آنقدراحمقند که مثل عروسکهای خیمه شب بازی روزی هزار بار
دستهای خود را بر سر میرسانند ولی نخهای را که از ان اویزانند را نمی یابند

11-از انسانها غمی به دل نگیر. زیرا خود غمگینند. با آنکه تنهایند از خود می گریزند زیرا به خود،
به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند. پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند

12-همیشه به خاطر داشته باشید که دنیا هرگز مدیون شما نیست ،
زیرا قبل از شما نیز وجود داشته است . جان استیل
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 08:44
قدرت/000/شهربابک
سازنده ترین کلمه گذشت است ... آن را تمرین کن .
پرمعنی ترین کلمه " ما " است ... آن را به کار ببر.
عمیق ترین کلمه "عشق" است ... به آن ارج بنه.
بی رحم ترین کلمه "تنفر " است ... از بین ببرش.
سرکش ترین کلمه" تنفر" است ... با آن بازی نکن.
خودخواهانه ترین کلمه " من " است... از آن حذر کن.
ناپایدارترین کلمه " خشم" است... آن را فرو ببر
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 09:53
قدرت/000/شهربابک
خوش به حالت تکه سنگ که نداری دل تنگ

حسودیم میشه به تو بی صدایی و یه رنگ

دل عاشق نداری پیش کس جا بذاری

تا با غم بشکننش از چشات خون بباری

(خوش به حالت تکه سنگ )

چشم نداری ببینی این همه رنگ و ریا

این همه ظلم و ستم این همه جور و جفا

گوش نداری بشنوی وعدهای عاشقا

بفریبنت تو رو با دروغ و وعدها

( خوش به حالت تکه سنگ )


پا نداری که بری دنبال یار شهر به شهر

وقتی پیداش می کنی نخوادت با ناز و قهر

کاش منم سنگی بودم خالی از غصه و غم

عمر تو تا ابده عمر ما کوتاه و کم

( خوش به حالت تکه سنگ )
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 10:17
قدرت/000/شهربابک
صفای خانه در خدا پرستی
شرافت خانه در دوستی
ثروت خانه در شادی
زیبائی خانه در پاکیزگی
و حرارت خانه در عشق است
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 11:55
قدرت/000/شهربابک
یک افسانه ی هندی می گوید:

در نخستین روزهای آفرینش که مرد به زمین آمد احساس غربت کرد،
در پیشگاه خدا لب به شکوه گشود که :
ای خدای من مرا سخت تنها آفریدی
آنگاه خدا عطر از گلها، نوش از شهد ها ، شادابی از بهار، لطافت از ابر، حرارت از آفتاب و زایندگی از زمین برداشت
و اینهمه را در هم آمیخت و از آن خلقتی پدید آورد و آنرا زن نامید، تا غم از جان مرد بزداید...
در این افسانه حقیقتی نهفته است
و آن اینکه درخشانترین زیبائی ها، زیبائی طبیعت اند و جوهر زیبائی هائی زن از طبیعت وام گرفته شده است.
و دنیائی که در آن زندگی می کنیم دنیای مردهاست.
مردها فقط روی زیبائی های جسم زن حساب می کنند. افسوس که این زیبائی زودگذر است و با اولین چین و چروکی که بر چهره ی یک زن
می نشیند تمام نگاه های گرم از صورتش بر می گردد.
آنوقت زنی که معبود تمام مردها بود در این دنیای بزرگ و پر آشوب تنها و سر گردان می ماند.
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 13:12
قدرت/000/شهربابک
روزی دروغ به حقیقت گفت : مــــیل داری با هم به دریـــا برویم و شنـــا کنیم ، حقیقــت ساده لــوح پذیرفت و گول خورد . آن دو با هم به کنار ساحل رفتند ، وقتی به ساحل رسیدند حقیقت لباسهایش را در آورد . دروغ حیلــــه گـــر لباسهای او را پوشید و رفت . از آن روز همیشه حقیقت عــــریان و زشت است ، اما دروغ در لبــــــاس حقیقت با ظاهری آراسته نمایان می شود.
      
سه‌شنبه 20 مهر 1389 ساعت 13:19
قدرت/000/شهربابک
ملــکا ذکر تو گویم که تو شــاهی و خـدایی، نروم جز به همان ره , که توام راه نمایی

همـه درگاه تو جویم همه از فضـــل تو پویم همه توحید تو جویم , که به توحید سزایی

بری ازرنج و گــدازی , بری ازدرد و نیازی بری از بیم وامیدی بری ازچون و چرایی

نتوان وصف تو گفتن که تودروصف نگنجی نتوان شبه تو جستن که تو در وهم نیایی

همه غیــبی تو بدانی همه عیــبی تو بپوشی همه بیشی تو بکاهی , همه کمّی تو فزایی

لب و دنــدان سنـــایی همه توحـــــید تو گوید مگر از آتــش دوزخ بودش روی رهــــایی
سنایی غزنوی
      
چهارشنبه 21 مهر 1389 ساعت 14:31
قدرت/000/شهربابک
گر روزی دشمن پیدا کردی، بدان در رسیدن به هدفت موفق بودی!
اگر روزی تهدیدت کردند، بدان در برابرت ناتوانند!
اگر روزی خیانت دیدی، بدان قیمتت بالاست!
اگر روزی ترکت کردند، بدان با تو بودن لیاقت می خواهد!
      
سه‌شنبه 27 مهر 1389 ساعت 07:24
قدرت/000/شهربابک
افسانه هستی (از ترانه های هایده)

عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت
سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود

من و جام می و دل نقش تو در باده ناب
خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود

تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من
آن زمانی که تو را سایه پروانه نبود
من جدا از تو نبودم بخدا در همه عمر

قبله گاه دل من جز تو در این خانه نبود
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود

عشق اگه روز ازل در دل دیوانه نبود
تا ابد زیر فلک ناله مستانه نبود
نرگس ساقی اگه مستی صد جام نداشت
سر هر کوی و گذر این همه میخانه نبود

من و جام می و دل نقش تو در باده ناب
خلوتی بود که در آن ره بیگانه نبود
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود

تو چرا شمع شدی سوختی ای هستی من
آن زمانی که تو را سایه پروانه نبود
من جدا از تو نبودم بخدا در همه عمر

قبله گاه دل من جز تو در این خانه نبود
کاش آن تب که تو را سوخت مرا سوخته بود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود
بفدای تو مگه این دل دیوانه نبود
      
سه‌شنبه 27 مهر 1389 ساعت 08:32
قدرت/000/شهربابک
شادمانی از زبان بزرگان

شادمانى عبارت است از پروراندن عالى ترین صفات و خصایص انسانى
ارسطو


شادمانى در خانه اى است که مهر و محبت، در آن مسکن دارد
شکسپیر

هیچ ثروتى همچون تندرستى و هیچ نعمتى همچون شاد زیستن و دلخوشى نیست
لقمان حکیم

کسى که روحى شاد دارد، همیشه وسیله خوبى براى شادمانى و خنده پیدا مى کند

شوپنهاور

براى اینکه بزرگ و ارجمند باشید ، باید هنگامى که اشکهاى شما مى‌خواهد بریزد ، تبسم کنید

برنالو

شادى و خوشحالى یا اندوه و افسردگىِ هرکس ، بسته به میل و اراده خود اوست

جانسون


جهان، آیینه اى است که شما را آن گونه که هستید، جلوه مى دهد. اگر بخندید، چهره اى خندان به شما مى نماید و اگر با چهره اى ناخوش بدان بنگرید، چهره اى درهم و خشن نشانتان مى دهد

پوشه


کسى که نمى تواند لبخند بزند ، نباید وارد هیچ دکانى شود

مثل چینى


به گوش و دل خود بخوانید که همیشه از شادى دیگران ، شاد مى شوید

پوشه


در قلب خود بنویسید که هر روز ، بهترین روز سال است

امرسون



[ شادى در شعر ]



بکوشید تا رنجها کم کنید - دل غمگنان ، شاد و خرم کنید

چو روزى به شادى همى بگذرد ، خردمند مردم، چرا غم خورد ؟

فردوسى





همان بهتر که دائم شاد باشیم - زِهر درد و غمى آزاد باشیم

به خوشرویى و خوشخویى در ایام - همى رو تا شوى خوشدل در انجام

اگر خوشدل شوى در شادمانى - بماند شادمانى ، جاودانى

ناصر خسرو





چو شادى بکاهد ، بکاهد روان - خرد گردد اندر میان ، ناتوان

فردوسى
      
چهارشنبه 28 مهر 1389 ساعت 11:49
قدرت/000/شهربابک
مواظب افکارت باش که......... گفتارت می شود



مواظب گفتارت باش که ........ رفتارت می شود



مواظب رفتارت باش ........ که عادتت می شود



مواظب عادتت باش که....... سرنوشتت می شود

      
چهارشنبه 28 مهر 1389 ساعت 11:53
قدرت/000/شهربابک
دنیا را بد ساخته اند
کسی را که دوست داری،
تورادوست نمی دارد.
کسی که تورا دوست دارد ،تو دوستش نمی داری
اما کسی که تو
دوستش داری و او هم تو را دوست دارد
به رسم و آئین هرگز
به هم نمی رسند.
و این رنج است . زندگی یعنی همین " (دکتر شریعتی )
      
چهارشنبه 28 مهر 1389 ساعت 12:01
قدرت/000/شهربابک
در میان دوستان احساس غر بت می کنم

از چنین وضعی به تو یارب شکایت می کنم

جای ما فردوس بود و اینچنین آواره ایم

چون پرنده در قفس فکر اسارت می کنم

طاق ابروی تو شد محراب من ای عشق پاک

می نشینم روز و شب آنجا عبادت می کنم

لب نهی برساغر وپیوسته می نوشی شراب

من به جام و ساغر ومی هم حسادت می کنم

بوی عشق و عاشقی آید ز اشعارم هنوز

چون حدیث عشق را دارم روایت می کنم

گفته بودی جان بده عبدی به راه عاشقی

روی چشمم ساقیا ، باشد ، اطاعت می کنم

شعر از : محمدحسین عبدی
      
چهارشنبه 28 مهر 1389 ساعت 12:18
قدرت/000/شهربابک
چند توصیه از آلبرت انیشتن


1) با روی خوش به مردم بیشتر از آنچه که آنها انتظار دارند ببخش.

2) با مرد یا زنی ازدواج کن که دوست داری با او صحبت کنی . به همان اندازه که بزرگتر میشوی مهارت های محاوره ای تو با دیگران نیز با اهمیت می شود .

3) همه آنچه را که می شنوی باور نکن ، خرج کن یا بخواب هر اندازه که می خواهی .

4) وقتی که می گویی " دوستت دارم " ، آن را معنی کن .

5) وقتی که می گویی " متاسفم " ، به چشمان طرف مقابل نگاه کن .

6) شش ماه نامزد بمان قبل از اینکه ازدواج کنی .

7) در نظر اول به عشق ایمان داشته باش .

8) هیچگاه به آرزوهای دیگران نخند . مردمی که آرزویی ندارند زیاد نیستند .

9) احساساتی و عمیقا عاشق باش . شاید ضربه بخوری اما این تنها راه برای زندگی کردنبه صورت کامل است .

10) در مخالفت ها ، بی طرفانه بجنگ . لطفا نا سزا بگو .

11) در میان مردم و خویشاوند هایشان قضاوت نکن .

12) آرام حرف بزن ولی سریع فکر کن .

13) وقتی که کسی ازت سوالی پرسید که نمی خواستی جواب بدهی ، لبخند بزن و بپرس ، " چرا شما می خواهید بدانید ؟ "

14) یادت باشه عشق و موفقیت بزرگ ، نیاز به ریسک بزرگی هم دارد .

15) بگو " خدا به شما برکت دهد " ، هرگاه شنیدی کسی عطسه کرد .

16) وقتی که شکست خوردی ، درس را فراموش نکن .

17) بیاد بیاور : احترام به شخصیت . احترام به دیگران . مسئولیت برای همه کارهایت .

18) اجازه نده یک نزاع کوچک ، یک دوستی بزرگ را آسیب برساند .

19) وقتی فهمیدی که اشتباه کردی ، سریع در جهت درست کردن آن برآ .

20) لبخند بزن وقتی که گوشی تلفن را بر می داری . طرف مقابل آنرا در صدایت می شود .

21) مقداری از زمانت را تنها صرف کن .
      
چهارشنبه 28 مهر 1389 ساعت 12:20
قدرت/000/شهربابک
زندگی بدون عشق


ایمان بدون عشق شما را متعصب

وظیفه بدون عشق شما را بد خلق

نظم بدون عشق شما را فضل فروش

قدرت بدون عشق شما را خشن

عدالت بدون عشق شما را سخت

و

زندگی بدون عشق شما را بیما ر می کند.

      
چهارشنبه 28 مهر 1389 ساعت 12:23
قدرت/000/شهربابک
موفقیت

هنگامی که به شکست می اندیشیم
شکست از آن ماست.
اگر نامصمم بر جای بمانیم
هیچ چیز دگرگون نخواهد شد.
آنچه که باید انجام داد
میل دستیابی به چیزی عظیم است.
آنگاه ـ به سادگی آنرا انجام می دهیم.
هیچ گاه به شکست نیاندیشیم
زیرا آنچه که بدان می اندیشیم روی خواهد داد.

      
دوشنبه 6 دی 1389 ساعت 12:45
مژده ღ 18 ღ فعلا اصفهان
زمستان

سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت
سرها در گریبان است
کس سر برنیارد کرد پاسخ گفتن و دیدار یاران را
نگه جز پیش پا را دید، نتواند
که ره تاریک و لغزان است
وگر دست محبت سوی کس یازی
به اکراه آورد دست از بغل بیرون؛
که سرما سخت سوزان است.

نفس کز گرم گاه سینه می آید برون، ابری شود تاریک.
چو دیوار ایستد در پیش چشمانت.
نفس کاین است، پس دیگر چه داری چشم
ز چشم دوستان دور یا نزدیک؟

مسیحای جوان مرد من! ای ترسای پیر پیرهن چرکین!
هوا بس ناجوانمردانه سرد است... آی.....
دمت گرم و سرت خوش باد!
سلامم را تو پاسخ گوی، در بگشای!
منم من،میهمان هر شبت، لولی وشِ مغموم.
منم من ، سنگ تیپا خورده رنجور.
منم ، دشنام پست آفرینش، نغمه ی ناجور.
نه از رومم، نه از زنگم،همان بی رنگ بی رنگم.
بیا بگشای در، بگشای، دلتنگم.
حریفا! میزبانا!میهمان سال ماهت پشت در چون موج می لرزد.
تگرگی نیست،مرگی نیست،
صدایی گر شنیدی، صحبت سرما و دندان است.

من امشب آمدستم وام بگزارم.
حسابت را کنار جام بگذارم.
چه میگویی که بیگه شد، سحر شد، بامداد آمد؟
فریبت می دهد،برآسمان این سرخی بعد از سحرگه نیست.
حریفا!گوش سرما برده است این، یادگار سیلی سرد زمستان است.
و قندیل سپهر تنگ میدان، مرده یا زنده،
به تابوت ستبر ظلمت نه توی مرگ اندود، پنهان است.
حریفا! رو چراغ باده را بفروز،شب با روز یکسان است.
سلامت را نمیخواهند پاسخ گفت.
هوا دل گیر، درها بسته،سرها در گریبان، دست ها پنهان،
نفس ها ابر، دل ها خسته و غمگین،
درخت ها اسکلت های بلور آجین،
زمین دلمرده، سقف آسمان کوتاه ،
غبار آلوده مهر و ماه ،
زمستان است

مهدی اخوان ثالث
      
یکشنبه 17 بهمن 1389 ساعت 12:10
بهناز
وطن یعنی دویدن در پی نان * *وطن یعنی کمک کردن به لبنان* *وطن یعنی عرب را چاق کردن* *معلم های خود را داغ کردن* *وطن یعنی صف نان و صف شیر* *وطن یعنی همش درگیر و درگیر* *وطن یعنی همین بنزین همین نفت* *همین نفتی که توی سفره ها رفت* *وطن یعنی پذیرایی از افغان* *وطن یعنی سفر استان به استان* *وطن یعنی همین آئینه دق* ****وطن یعنی خلایق هرچه لایق
      
پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 ساعت 00:01
بهار/14/اراک
خدای من...
هرگزنگویمت که بیادست من بگیرعمری گرفته ای مبادارهاکنی!!!!
      
پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 ساعت 00:06
بهار
دردمن حصاربرکه نیست درد من زیستن باماهیانیست که فکردریابه ذهنشان راه نیافته است.
.دکترشریعتی.
      
پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 ساعت 00:18
بهار
من همیشه دستان همسرم رادردستم میگیرم چون اگرآنهارارهاکنم اوبه خرید میرود.
.آنونیموس.
من ازتروریست هاوحشتی ندارم من دوساله که ازدواج کردم.
.سام کینیسون.
من همسرم راهمیشه خودم همه جامیبرم امااوخودش راه بازگشت به خانه راپیدامیکند.
.آنونیموس.
      
پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 ساعت 00:34
بهار/14/اراک
اینوهمه شنیدن ولی خیلی حقشه بازم بیاد
خدایی کاش میشد...کاش زندگی هم دنده عقب داشت!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
      
پنج‌شنبه 12 اسفند 1389 ساعت 00:54
بهار/14 /اراک
روزگاریست شیطان فریادمیزندآدم پیداکنیدسجده خواهم کرد.
      
جمعه 16 اردیبهشت 1390 ساعت 12:29
سهیلا/۱۵/اراک
یادم باشد امشب بعضی از آرزوهایم را دم در بگذارم تا رفتگر ببرد ما بقی را هم نگاه خواهم داشت ما بقی همان آرزوی با تو بودن است نترس جانم حتی آرزوی داشتنت را هم به کسی نمیدم!
      
پنج‌شنبه 9 تیر 1390 ساعت 14:55
نیلوفر ۲۱ شیراز
هرچند نمیدانم خواب هایت را با که شریک میشوی
اما هنوز شریک تمام بیخوابی های من تویی . . .
      
پنج‌شنبه 9 تیر 1390 ساعت 14:57
نیلوفر ۲۱ شیراز
هرگز گنجشکی را که توی دستت داری به امید گرفتن کبوتری که در هواست رها نکن .




الا ای همنشین دل که یارانت برفت از یاد / مرا روزی نباد آن دم که بی یاد تو بنشینم . . .
      
یکشنبه 16 مرداد 1390 ساعت 18:36
اکبر 20وخورده ای تهران
روبهی غالب پنیری دید به دهان بر گرفتو زود پرید
زیبا ترین شعریه که تو عمرم شنیدم منتها نمیدونم خوانندش کیه
دوستان عزیز هر کی میدونه لطفن باسم یه کامنت بزاره یه دونه کافیه
      
سه‌شنبه 12 مهر 1390 ساعت 14:26
عاطفه
نخستین نشانه فساد ترک صداقت است
----------------------------------------------
در دشمنی دورنگی نیست. کاش دوستان هم در موقع خود چون دشمنان بی ریا بودند
--------------------------------
ماها نیازی به کتاب‌های «تعبیر خواب» نداریم
یا ترس‌های‌مان را خواب می‌بینیم
یا نداشته‌های‌مان را
-------------------------------
      
سه‌شنبه 26 مهر 1390 ساعت 18:21
بهنازی+29+لاهیج
کاش می دانستی



بعداز آن دعوت زیبا به ملاقات خودت

من چه حالی بودم!

خبر دعوت دیدارت چونکه از راه رسید
پلک دل باز پرید

من سراسیمه به دل بانگ زدم

آفرین قلب صبور

زود برخیز عزیز

جامه تنگ در آر

وسراپا به سپیدی تو درآ.

وبه چشمم گفتم:

باورت می شود ای چشم به ره مانده خیس؟

که پس از این همه مدت ز تو دعوت شده است!

چشم خندید و به اشک گفت برو

بعداز این دعوت زیبا به ملاقات نگاه.

و به دستان رهایم گفتم:

کف بر هم بزنید

هر چه غم بود گذشت.

دیگر اندیشه لرزش به خود راه مده!

وقت ان است که آن دست محبت ز تو یادی بکند

خاطرم راگفتم:

زودتر راه بیفت

هر چه باشد بلد راه تویی.

ما که یک عمر در این خانه نشستیم تو تنها رفتی

بغض در راه گلو گفت:

مرحمت کم نشود

گوییا بامن بنشسته دگر کاری نیست.

جای ماندن چو دگر نیست از این جا بروم

پنجه از مو بدرآورده به آن شانه زدم

و به لبها گفتم:

خنده ات را بردار

دست در دست تبسم بگذار

و نبینم دیگر

که تو برچیده و خاموش به کنجی باشی

مژده دادم به نگاهم گفتم:

نذر دیدار قبول افتادست

ومبارک بادت

وصل تو با برق نگاه

و تپش های دلم را گفتم:

اندکی آهسته

آبرویم نبری

پایکوبی ز چه برپا کردی

نفسم را گفتم:

جان من تو دگر بند نیا

اشک شوقی آمد

تاری جام دو چشمم بگرفت

و به پلکم فرمود:

همچو دستمال حریر بنشان برق نگاه

پای در راه شدم

دل به عقلم می گفت:

من نگفتم به تو آخر که سحر خواهد شد

هی تو اندیشیدی که چه باید بکنی

من به تو می گفتم: او مرا خواهد خواند

و مرا خواهد دید

عقل به آرامی گفت:

من چه می دانستم

من گمان می کردم

دیدنش ممکن نیست

و نمی دانستم

بین من با دل او صحبت صد پیوند است

سینه فریاد کشید:

حرف از غصه و اندیشه بس است

به ملاقات بیندیش و نشاط

آخر ای پای عزیز

قدمت را قربان

تندتر راه برو

طاقتم طاق شده

چشمم برق می زد /اشک بر گونه نوازش می کرد/لب به لبخند تبسم میکرد /دست بر هم میخورد

مرغ قلبم با شوق سر به دیوار قفس می کوبید

عقل شرمنده به آرامی گفت:

راه را گم نکنید

خاطرم خنده به لب گفت نترس

نگران هیچ مباش

سفر منزل دوست کار هر روز من است

عقل پرسید :؟

دست خالی که بد است

کاشکی...

سینه خندید و بگفت:

دست خالی ز چه روی !؟

این همه هدیه کجا چیزی نیست!

چشم را گریه شوق

قلب را عشق بزرگ

روح را شوق وصال

لب پر از ذکر حبیب

خاطر آکنده یاد..
      
سه‌شنبه 26 مهر 1390 ساعت 18:23
بهنازی+29+لاهیج
روح زندگیم...

چه زیبا و گران ناز می کنی...

من که هیچ ندارم...

ارزان تر ناز کن ...ارزان تر...

چانه نمی زنم... بهای این انتظار عمر کوتاه من است...
      
شنبه 30 مهر 1390 ساعت 12:28
باچان 30 ساله تهران
چون غرض آمد هنر پوشیده شد
صد حجاب از دل به سوی دیده شد
      
یکشنبه 4 دی 1390 ساعت 22:10
هدیه/27


گفتی دوستت دارم

و من به خیابان رفتم !

فضای اتاق برای پرواز کافی نبود ....


شعر
از : گروس عبدالملکیان
      
یکشنبه 21 اسفند 1390 ساعت 19:47
Back street girl
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند
نگاهش میکنم شاید بخواند از نگاه من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نگاهم را نمیخواند
به برگ گل نوشتم من که او را دوست میدارم
ولی افسوس او برگ گل را به زلف کودکی آویخت تا او را بخنداند
به مهتاب گفتم: ای مهتاب...
سر راهت به کوی او سلام من رسان و گو که او را دوست میدارم
ولی افسوس یکی ابر سیه آمد ز ره و روی ماه تابان را بپوشانید
کنون وامانده از هر جا
دگر با خود کنم نجوا
یکی را دوست میدارم
ولی افسوس او هرگز نمیداند...

خوب بود؟؟
      
یکشنبه 21 اسفند 1390 ساعت 19:49
Back street girl
چرا ساکت نمیشوی؟؟
صدای نفسهایت در آغوش او از این راه دور هم آزارم میدهد
لعنتی آرام تر نفس نفس بزن...
      
یکشنبه 21 اسفند 1390 ساعت 19:55
Back street girl
آن که امروز محکم دستش را گرفته ای،
دیروز عاشق من بود...
دستت را خسته نکن،
محکم یا آرام،
فردا تو نیز تنهایی...
      
یکشنبه 21 اسفند 1390 ساعت 19:56
Back street girl
Be fekre feshordane dast haye mani, Bi anke bedani delam ast tanha mande...
Dast hayam ke 2tayand...
      
<<    1    ...    4    5    6    7    8    >>
اسم/سن/شهر: